دوشنبه ۰۴ اسفند ۰۴ ۱۱:۳۶ ۶ بازديد
چوب سرخ محکم و با بست برنجی؛ هفت تا از آنها! سم، فکر میکنی توی آنها چیست؟» ۲۹ «آرچی پسر، داری بیش از حد مشکوک میشی. و داری تو جادو و طلسمات کار یکی دیگه دخالت میکنی. سهمیهها رو بگیر طلسم تا باهات بازی کنم.» مسافر ما در طول یک یا دو روز بعد بسیار ساکت بود. او نه مزاحم میشد و نه گوشهگیر، بلکه وقتی ما را دور هم جمع میکردند، رک و راست با ما برخورد میکرد، با دقت به مکالمه عمومی ما گوش میداد و بیش از حد ادب از شرکت در آن خودداری میکرد. جو فکر میکرد که آن مرد جوان برازجان متفکر و معذب به نظر میرسد، و به من گفت که متوجه طلسم نویس شده آلرتون حالا بیشتر به یک همراه برای مایا تبدیل شده تا یک زیردست،
هرچند آن مرد، به نوبه دعا خود، هرگز از احترام متقابل خود کم نکرد. به طلسم نظر میرسید چاکا با عشق و وفاداری یک سگ به صاحبش به آلرتون احترام میگذارد؛ با این حال اگر هر یک از ملوانان، یا حتی ناکس یا بریونیا، با سرخپوست طلسم نویس با صمیمیت بیش از حد صحبت میکردند، چاکا با افتخار خود را جمع و جور میکرد و ژست یک مافوق را به خود میگرفت. ۳۰ ما به شخصیت این دو شخصیت غیرمعمول - یعنی جو، آرچی و من - بسیار علاقهمند بودیم و اغلب در مورد آنها دعا با هم بحث میکردیم. ما سه پسر، که از دیرباز با چهارباغ هم دوست بودیم، خیلی با هم بودیم و یکدیگر را بهترین دعانویس شهر به خوبی درک میکردیم.
همه ما پاول آلرتون را دوست داشتیم، زیرا چیزی جذاب در شخصیت او وجود داشت. در مورد چاکا، سرخپوست، او به اندازهای که ما را جذب و مجذوب خود میکرد، ما را دفع نمیکرد. یک شب بری بزرگ، که به دلیل خدمت طولانیاش کاملاً با او آشنا بودیم، به ما گفت: «آن مایا که اینجان معمولی نیست، مارس سام، حرف من را قبول کن. او دعا میگوید کشورش یوکاتان است، و آن یوکاتان برای من هیچ معنایی ندارد، به هر حال، چون من هرگز آنجا نبودهام. اما، هر کجا که باشد، مردم چاکا باید مردم خوبی باشند، و خود چاکا هرگز شهر بابک جز مارس آلرتون، مارس دیگری نداشته است.» «بری، او در نیروی دریایی خدمت میکرده است.» «این که حساب نیست، آه.
خودت میدونی منظورم چیه.» عصر روز سوم سفر از ماگدالنا، طبق معمول روی عرشه جمع شده بودیم و با گپ و گفت خودمان را سرگرم میکردیم که ستوان آلرتون به ما طلسم نویس نزدیک شد و گفت: طلسم ۳۱ «میخواهم چند لحظهای با هر کسی که اینجا صاحب اختیار است، گفتگوی محرمانه داشته باشم. برای یک غریبه تشخیص اینکه آن شخص کیست، کمی سخت است، چون به نظر میرسد همه شما به حرفه مرغ دریایی علاقهمند هستید . اما البته کسی هست که سیاستهای شما را هدایت میکند و در مورد بیدستان سرمایهگذاریهای تجاری شما تصمیم میگیرد، و من باید به درستی او را مخاطب قرار دهم.» ما از این سخن کمی گیج و مبهوت شدیم.
عمو نابوت پیپش را از لبهایش برداشت تا بگوید: «این گروه تقریباً به یک همکاری نزدیک جادو و طلسمات تبدیل شده است، آقا، چون بارها با هم از خوششانسیها و بدشانسیها عبور کردهایم و یاد گرفتهایم که چگونه به عنوان رفقای شجاع و وفادار طلسم به یکدیگر اعتماد کنیم. تا جایی که من میدانم، ما هیچ رازی نداریم؛ و اگر طلسم نویس چنین چیزی را خصوصی با هر یک از ما صحبت کنید، او مطمئناً جلسهای تشکیل میدهد و به دیگران میگوید. بنابراین، اگر در مورد کشتی، یا مسائل کاری، یا هر چیزی که مربوط به خودتان نیست، حرفی برای گفتن دارید، همین جا بنشینید و همین حالا آن را بگویید، و ما همه تا جایی که میتوانیم گوش خواهیم داد.» ۳۲ آلرتون مهرگان با جدیت این سخنرانی را دنبال کرد و در ابتدا
خجالتزده و مردد به نظر میرسید. دیدم که نگاهی سریع به چشمان چاکا انداخت و مایا با تکان دادن سر به نشانهی تایید پاسخ بهترین دعانویس شهر داد. سپس ستوان در وسط گروه جادو و طلسمات ما نشست و گفت: «آقایان، از لطف شما سپاسگزارم. به نظر میرسد که به اندازه کافی به طبیعت خوب شما دعا اعتماد کردهام؛ با این حال، اینجا هستم و میخواهم لطف دیگری از شما بخواهم.» پدرم با تکان دادن سر به نشانهی دلگرمی گفت: «ادامه بدهید، آقا.» ستوان با صدای آرام ادامه داد: «از آنچه من توانستهام بفهمم، کشتی شما در حال حاضر بدون چارتر است. شما عازم هاوانا
هرچند آن مرد، به نوبه دعا خود، هرگز از احترام متقابل خود کم نکرد. به طلسم نظر میرسید چاکا با عشق و وفاداری یک سگ به صاحبش به آلرتون احترام میگذارد؛ با این حال اگر هر یک از ملوانان، یا حتی ناکس یا بریونیا، با سرخپوست طلسم نویس با صمیمیت بیش از حد صحبت میکردند، چاکا با افتخار خود را جمع و جور میکرد و ژست یک مافوق را به خود میگرفت. ۳۰ ما به شخصیت این دو شخصیت غیرمعمول - یعنی جو، آرچی و من - بسیار علاقهمند بودیم و اغلب در مورد آنها دعا با هم بحث میکردیم. ما سه پسر، که از دیرباز با چهارباغ هم دوست بودیم، خیلی با هم بودیم و یکدیگر را بهترین دعانویس شهر به خوبی درک میکردیم.
همه ما پاول آلرتون را دوست داشتیم، زیرا چیزی جذاب در شخصیت او وجود داشت. در مورد چاکا، سرخپوست، او به اندازهای که ما را جذب و مجذوب خود میکرد، ما را دفع نمیکرد. یک شب بری بزرگ، که به دلیل خدمت طولانیاش کاملاً با او آشنا بودیم، به ما گفت: «آن مایا که اینجان معمولی نیست، مارس سام، حرف من را قبول کن. او دعا میگوید کشورش یوکاتان است، و آن یوکاتان برای من هیچ معنایی ندارد، به هر حال، چون من هرگز آنجا نبودهام. اما، هر کجا که باشد، مردم چاکا باید مردم خوبی باشند، و خود چاکا هرگز شهر بابک جز مارس آلرتون، مارس دیگری نداشته است.» «بری، او در نیروی دریایی خدمت میکرده است.» «این که حساب نیست، آه.
خودت میدونی منظورم چیه.» عصر روز سوم سفر از ماگدالنا، طبق معمول روی عرشه جمع شده بودیم و با گپ و گفت خودمان را سرگرم میکردیم که ستوان آلرتون به ما طلسم نویس نزدیک شد و گفت: طلسم ۳۱ «میخواهم چند لحظهای با هر کسی که اینجا صاحب اختیار است، گفتگوی محرمانه داشته باشم. برای یک غریبه تشخیص اینکه آن شخص کیست، کمی سخت است، چون به نظر میرسد همه شما به حرفه مرغ دریایی علاقهمند هستید . اما البته کسی هست که سیاستهای شما را هدایت میکند و در مورد بیدستان سرمایهگذاریهای تجاری شما تصمیم میگیرد، و من باید به درستی او را مخاطب قرار دهم.» ما از این سخن کمی گیج و مبهوت شدیم.
عمو نابوت پیپش را از لبهایش برداشت تا بگوید: «این گروه تقریباً به یک همکاری نزدیک جادو و طلسمات تبدیل شده است، آقا، چون بارها با هم از خوششانسیها و بدشانسیها عبور کردهایم و یاد گرفتهایم که چگونه به عنوان رفقای شجاع و وفادار طلسم به یکدیگر اعتماد کنیم. تا جایی که من میدانم، ما هیچ رازی نداریم؛ و اگر طلسم نویس چنین چیزی را خصوصی با هر یک از ما صحبت کنید، او مطمئناً جلسهای تشکیل میدهد و به دیگران میگوید. بنابراین، اگر در مورد کشتی، یا مسائل کاری، یا هر چیزی که مربوط به خودتان نیست، حرفی برای گفتن دارید، همین جا بنشینید و همین حالا آن را بگویید، و ما همه تا جایی که میتوانیم گوش خواهیم داد.» ۳۲ آلرتون مهرگان با جدیت این سخنرانی را دنبال کرد و در ابتدا
خجالتزده و مردد به نظر میرسید. دیدم که نگاهی سریع به چشمان چاکا انداخت و مایا با تکان دادن سر به نشانهی تایید پاسخ بهترین دعانویس شهر داد. سپس ستوان در وسط گروه جادو و طلسمات ما نشست و گفت: «آقایان، از لطف شما سپاسگزارم. به نظر میرسد که به اندازه کافی به طبیعت خوب شما دعا اعتماد کردهام؛ با این حال، اینجا هستم و میخواهم لطف دیگری از شما بخواهم.» پدرم با تکان دادن سر به نشانهی دلگرمی گفت: «ادامه بدهید، آقا.» ستوان با صدای آرام ادامه داد: «از آنچه من توانستهام بفهمم، کشتی شما در حال حاضر بدون چارتر است. شما عازم هاوانا
- ۰ ۰
- ۰ نظر