جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۰:۴۷ ۲ بازديد
خاکی و شلوارک و از این جور چیزا میپوشن و میرن کوهنوردی، ولی واقعاً طلسم نویس نمیفهمن قضیه چیه - منظورم دیدهبانیه. فرق تو با بقیه دخترا همینه.» «وقتی از راه رفتن روی آن لبه با من میترسیدی، کمی ناامید شدم. اما طلسم حالا میبینم که هرگز نباید از یک دختر میخواستم که به چنین جایی برود. در دیدهبانی علاوه بر شیرینکاری، چیزهای دیگری هم هست، این را از تو یاد گرفتهام. تمام این تعقیب و گریزها در جنگل هیچ معنایی ندارد، مگر اینکه برای خدمت قوی باشی. باید یاد بگیری که از هر نظر قوی باشی - تا بتوانی شهروندان خوبی باشی.» بیچاره تام، او از تحسین این دختر خاکیپوش که از بیرون رفتن روی بهترین دعانویس شهر لبهی پرتگاه میترسید، بسیار زهک پشیمان طلسم نویس بود.
او نور تازهای را دید که دختر با آمادگیای که باید برایش خوشایند میبود، به او نشان میداد. این فقط آموزههای خودش بود بهترین دعانویس شهر که انگار در آینه منعکس شده بود. جادو و طلسمات چیزی که هرگز به ذهنش خطور نکرد که به او یادآوری کند این بود که طبیعت بکر، جنگلها، زندگی سخت و حتی لبههای خطرناک، چیزهایی هستند که یک نفر را بزرگ و تنومند میکنند. سوران و اگر کسی بزرگ و تنومند و سالم باشد، پس شخصیت خوبی هم دارد و اگر شخصیت خوبی داشته باشد، شهروند خوبی است. و همین. بیچاره تام، با تمام زندگی سالم و پرماجرایش، نمیتوانست این را ببیند، زیرا آدری فریس زیبا و باهوش سر راهش قرار گرفت و او را خیره کرد.
او از او برتر طلسم نبود، فقط باهوشتر بود. او گفت: «این قدرت بدنی پیشین نیست که یک سرباز را میسازد. قدرت شخصیت است. داشتن قدرت انجام کاری ناخوشایند به خاطر درست بودنش. این چیزی بود که باعث پیروزی در جنگ شد. این چیزی بود که طلسم نویس بر نظامیگری پیروز شد - قدرت بدنی.» تام گفت: «شرط میبندم که جان شیرینت را به خطر انداختهای. کاش بعضی از آن بچههای کمپ تمپل میتوانستند حرفهایت را بشنوند. انگار فکر میکنند دعا پیشاهنگی فقط یک بازی است. چرا هیچوقت نمیبینید که هیچکدامشان درس بخوانند. ما قوانین داریم، قوانین خوب، اما فکر میکنی تا حالا آنها را خواندهاند؟ زیاد نه.» آدری گفت: «تا جایی که من دعا متوجه شدهام، این فقط روشن کردن آتش و فرستادن سیگنال و از این جور چیزها نیست.
این ایده خدمت کردن است...» تام با صدای بلند گفت: «مطمئنی که نیکشهر همینطوره؟ خودت که از پشتش میبینی.» او گفت: «خدمت برای خیر عمومی». تام گفت: « طلسم نویس قطعاً .» او این عبارت را در کتابی طلسم خوانده بود، اما تام بیچاره آن را نمیدانست. آدری گفت: «مشکل این طلسم مردها همین است. خدا میداند که به اندازه کافی قدرت دارند. دعا اما همهشان شکستخوردهاند. برای کشورشان سرمایه نیستند.» این عبارت باابهت را هم از کتابی بیرون کشیده بود. تام با خوشحالی به او خیره شد و گفت: «اینطوری با آنها فرق داری - تو شخصیت داری.» او با رضایت گفت: «میتوانی خودت را پنهان کنی.» تام نمیخواست خودش را پنهان کند.
احساس میکرد تازه شروع به زندگی کرده است. در حضور او احساس خشونت و خامی میکرد و کمی شرمنده بود که چنین خدای جنگلهایی شده بود. او دیدهبانی بهترین دعانویس شهر را به معنای دقیقترش درک نکرده بود. او گفت: «مشکل از من است که با گروهی دعا از سرخپوستان وحشی درگیر شدهام. من در خدمت جادو و طلسمات بودم و شاهد مرگ رفقایم در راه آرمانشان بودم. اما هرگز مثل تو ننشسته بودم و به این بهترین دعانویس شهر چیزها فکر نکرده بودم.» آدری گفت: «اگر کار استعدادیابیات اصلاً خوب است، گرمسار به این خاطر نیست که به تو آشپزی یاد میدهد. میراندی هم میتواند این کار را انجام دهد.» تام با تحسین هوش سرشار او خندید و گفت: «معلومه که میتونه.» آدری در حالی که با چشمان درشت و قهوهایاش به او نگاه میکرد، پافشاری
کرد: «اگر به تو خدمت کردن یاد ندهد، چه فایدهای دارد؟» تام گفت: «خودت گفتی. خدا و کشور، این چیزیه که کتاب راهنمای پیشاهنگی میگه.» آدری گفت: «به همین دلیل است که من خیلی تحت تأثیر کار آقای والن قرار نگرفتم. بسیاری از مردان قوی و حتی شجاع هستند. این شخصیت است که اهمیت دارد. همه این مردان به نوعی نقص دارند. هیچکدام از آنها هرگز به جایی نخواهند رسید زیرا نمیتوانند مسیری را تعیین کرده و از آن پیروی کنند.» تام از شدت تحسین زبانش بند آمده طلسم بود. او گفت: «اما تو شخصیت داری—هدف. آنها طلسم نویس بلند شدند تا بروند و تام به او کمک کرد.
او نور تازهای را دید که دختر با آمادگیای که باید برایش خوشایند میبود، به او نشان میداد. این فقط آموزههای خودش بود بهترین دعانویس شهر که انگار در آینه منعکس شده بود. جادو و طلسمات چیزی که هرگز به ذهنش خطور نکرد که به او یادآوری کند این بود که طبیعت بکر، جنگلها، زندگی سخت و حتی لبههای خطرناک، چیزهایی هستند که یک نفر را بزرگ و تنومند میکنند. سوران و اگر کسی بزرگ و تنومند و سالم باشد، پس شخصیت خوبی هم دارد و اگر شخصیت خوبی داشته باشد، شهروند خوبی است. و همین. بیچاره تام، با تمام زندگی سالم و پرماجرایش، نمیتوانست این را ببیند، زیرا آدری فریس زیبا و باهوش سر راهش قرار گرفت و او را خیره کرد.
او از او برتر طلسم نبود، فقط باهوشتر بود. او گفت: «این قدرت بدنی پیشین نیست که یک سرباز را میسازد. قدرت شخصیت است. داشتن قدرت انجام کاری ناخوشایند به خاطر درست بودنش. این چیزی بود که باعث پیروزی در جنگ شد. این چیزی بود که طلسم نویس بر نظامیگری پیروز شد - قدرت بدنی.» تام گفت: «شرط میبندم که جان شیرینت را به خطر انداختهای. کاش بعضی از آن بچههای کمپ تمپل میتوانستند حرفهایت را بشنوند. انگار فکر میکنند دعا پیشاهنگی فقط یک بازی است. چرا هیچوقت نمیبینید که هیچکدامشان درس بخوانند. ما قوانین داریم، قوانین خوب، اما فکر میکنی تا حالا آنها را خواندهاند؟ زیاد نه.» آدری گفت: «تا جایی که من دعا متوجه شدهام، این فقط روشن کردن آتش و فرستادن سیگنال و از این جور چیزها نیست.
این ایده خدمت کردن است...» تام با صدای بلند گفت: «مطمئنی که نیکشهر همینطوره؟ خودت که از پشتش میبینی.» او گفت: «خدمت برای خیر عمومی». تام گفت: « طلسم نویس قطعاً .» او این عبارت را در کتابی طلسم خوانده بود، اما تام بیچاره آن را نمیدانست. آدری گفت: «مشکل این طلسم مردها همین است. خدا میداند که به اندازه کافی قدرت دارند. دعا اما همهشان شکستخوردهاند. برای کشورشان سرمایه نیستند.» این عبارت باابهت را هم از کتابی بیرون کشیده بود. تام با خوشحالی به او خیره شد و گفت: «اینطوری با آنها فرق داری - تو شخصیت داری.» او با رضایت گفت: «میتوانی خودت را پنهان کنی.» تام نمیخواست خودش را پنهان کند.
احساس میکرد تازه شروع به زندگی کرده است. در حضور او احساس خشونت و خامی میکرد و کمی شرمنده بود که چنین خدای جنگلهایی شده بود. او دیدهبانی بهترین دعانویس شهر را به معنای دقیقترش درک نکرده بود. او گفت: «مشکل از من است که با گروهی دعا از سرخپوستان وحشی درگیر شدهام. من در خدمت جادو و طلسمات بودم و شاهد مرگ رفقایم در راه آرمانشان بودم. اما هرگز مثل تو ننشسته بودم و به این بهترین دعانویس شهر چیزها فکر نکرده بودم.» آدری گفت: «اگر کار استعدادیابیات اصلاً خوب است، گرمسار به این خاطر نیست که به تو آشپزی یاد میدهد. میراندی هم میتواند این کار را انجام دهد.» تام با تحسین هوش سرشار او خندید و گفت: «معلومه که میتونه.» آدری در حالی که با چشمان درشت و قهوهایاش به او نگاه میکرد، پافشاری
کرد: «اگر به تو خدمت کردن یاد ندهد، چه فایدهای دارد؟» تام گفت: «خودت گفتی. خدا و کشور، این چیزیه که کتاب راهنمای پیشاهنگی میگه.» آدری گفت: «به همین دلیل است که من خیلی تحت تأثیر کار آقای والن قرار نگرفتم. بسیاری از مردان قوی و حتی شجاع هستند. این شخصیت است که اهمیت دارد. همه این مردان به نوعی نقص دارند. هیچکدام از آنها هرگز به جایی نخواهند رسید زیرا نمیتوانند مسیری را تعیین کرده و از آن پیروی کنند.» تام از شدت تحسین زبانش بند آمده طلسم بود. او گفت: «اما تو شخصیت داری—هدف. آنها طلسم نویس بلند شدند تا بروند و تام به او کمک کرد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر