جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۵:۱۴ ۱ بازديد
از او بیرون آمده بودند و اسبش را میبردند، نشد. تنها وقتی با عجله از پلههای قصر بالا میرفت، متوجه شد که آنجا ساکتتر از همیشه به نظر میرسد. اما به زودی، با نزدیک شدن به اتاق ملکه درخشش، صدای دعا ناله صداهای بسیاری به گوش رسید.[39] گوشهایش را تیز کرد، و هر چه به اتاق ملکه نزدیکتر میشد، صدا بلندتر میشد. ناگهان شاهرود ترس در دلش بیدار شد و پاهایش طلسم را به سرعت به جلو راند. به بهترین دعانویس شهر سمت در اتاق ملکه دوید، آن را کاملاً باز کرد و لحظهای طلسم ایستاد و به داخل نگاه کرد. سپس با عجله به سمت تخت او رفت، پریها از جلوش به راست و چپ میپریدند.
آنجا ملکه روی تخت دراز کشیده بود، به سپیدی و روشنیِ پیکری زیبا که از عاج تراشیده شده باشد. با فریادی بلند، پادشاه شعله سرخ کنار تخت زانو زد و دست بیجان طلسم ملکه را در دست گرفت و او را صدا زد و التماس کرد که به او نگاه کند، بیدار شود و صحبت کند. انگار نمیتوانست باور کند که ملکه دیگر صدایش را نمیشنود. بالاخره، دستش را پایین گذاشت، او[40] به آرامی از جایش بلند شد. فریاد زد: «به من بگو، چطور این اتفاق افتاده و چه چیزی این بدبختی وحشتناک را بر سر سرزمین ما لار آورده است؟» برای بهترین دعانویس شهر لحظهای همه ساکت شدند.
سپس دود خاکستری از میان بقیه بیرون آمد. او گفت: «اعلیحضرت، این کار پری زمین است. این اوست که اینگونه انتقام خود را گرفته است.» سپس به طور خلاصه تمام طلسم اتفاقاتی را که از زمان رفتن او رخ داده بود، برایش تعریف کرد. پادشاه در سکوت گوش میداد، آنقدر مبهوت بود که نمیتوانست حرفی بزند یا فکری بکند. مکثی برقرار شد و سپس دود خاکستری دستی مهربان بر آستینش کشید و دوباره گفت: «اعلیحضرت،» با احترام گفت، «فراموش نکنید که شاهزاده خانم کوچولو به شما نیاز دارد، و او که همه این شرارتها را مرتکب شده هنوز آزاد و بیمجازات است.» در آن لحظه، پادشاه شعله طلسم نویس سرخ چرخید[41] سرش را بالا آورد و به استهبان گهواره طلایی نگاه کرد.
در بالای آن، شعله سفید کوچکی معلق بود، تنها شکل قابل مشاهده شاهزاده خانم پری. دود خاکستری در گوشش سوگواری کرد: «افسوس! افسوس! جادو و طلسمات که این تنها چیزی است که از زیباترین پرنسسی که سرزمین پریان آتش تا به حال دیده است، باقی مانده است!» پادشاه از خواب بیدار شد. فریاد زد: بهترین دعانویس شهر «برای بازگرداندن ملکه عزیزم به زندگی خیلی دیر شده است، اما حداقل تا جایی که به پرنسس مربوط میشود، گناهکار دعا باید شرارت خود را جبران کند. پری زمین را پیش من بیاورید و پس از اینکه دخترم را به زندگی بازگرداند، مجازاتی را که سزاوارش بوده است، خواهد دید.» بلافاصله چندین پری با عجله به دنبال پری زمین آباده رفتند و خیلی زود برگشتند و در میان خودشان از او محافظت جادو و طلسمات کردند.
او به تلخی گریه میکرد. به محض بهترین دعانویس شهر اینکه اسیرکنندگانش او را آزاد کردند، خودش را به پایین پرتاب کرد.[42] در پای پادشاه. او بهترین دعانویس شهر ناله کرد: «افسوس! طلسم افسوس! ملکه مرده است و آنها مرا متهم میکنند که باعث آن طلسم نویس بودهام. اما دلیلش را نمیتوانم بفهمم.» پادشاه با لحنی قاطع پاسخ داد: «خودت میدانی چرا تو را متهم میکنند. من کاملاً مطمئنم که تو این غم را بر همه ما نازل کردهای. حالا نوبت جادو و طلسمات توست که طلسمی را که بر پرنسس بستهای داراب بشکنی، و بعد از آن در نظر خواهیم گرفت که چه مجازاتی برای کسی مثل تو مناسب است.» پری زمین فریاد زد: «شاهزاده خانم! من او را اینجا در گهواره گذاشتم، اما به نظر میرسد که آسیبی به او نیز رسیده است.» پادشاه فریاد زد:
«کافی است! طلسم تو همان طلسمی است که پرنسس را به شعله تبدیل کرده است. طلسم تو باید طلسمی باشد که او را به شکل اولیهاش برگرداند.» پری زمین با طلسم نویس ناامیدی فریاد زد: «اما من هیچ طلسم نویس چیز از طلسمها نمیدانم.» [43]دود خاکستری با عصبانیت جلو رفت. با لحنی تند پرسید: «پس با چوبدستیهایی که اسپارک موقع باز کردن در دید، داشتی چیکار میکردی؟» پری زمین به شدت سرخ شد، اما بدون تردید پاسخ داد. «قبل از اینکه بانوی من به خواب برود، از من خواست که یک دسته چوبدستی خاص را که میخواست به آنها نگاه کند، برایش بیاورم.
آنجا ملکه روی تخت دراز کشیده بود، به سپیدی و روشنیِ پیکری زیبا که از عاج تراشیده شده باشد. با فریادی بلند، پادشاه شعله سرخ کنار تخت زانو زد و دست بیجان طلسم ملکه را در دست گرفت و او را صدا زد و التماس کرد که به او نگاه کند، بیدار شود و صحبت کند. انگار نمیتوانست باور کند که ملکه دیگر صدایش را نمیشنود. بالاخره، دستش را پایین گذاشت، او[40] به آرامی از جایش بلند شد. فریاد زد: «به من بگو، چطور این اتفاق افتاده و چه چیزی این بدبختی وحشتناک را بر سر سرزمین ما لار آورده است؟» برای بهترین دعانویس شهر لحظهای همه ساکت شدند.
سپس دود خاکستری از میان بقیه بیرون آمد. او گفت: «اعلیحضرت، این کار پری زمین است. این اوست که اینگونه انتقام خود را گرفته است.» سپس به طور خلاصه تمام طلسم اتفاقاتی را که از زمان رفتن او رخ داده بود، برایش تعریف کرد. پادشاه در سکوت گوش میداد، آنقدر مبهوت بود که نمیتوانست حرفی بزند یا فکری بکند. مکثی برقرار شد و سپس دود خاکستری دستی مهربان بر آستینش کشید و دوباره گفت: «اعلیحضرت،» با احترام گفت، «فراموش نکنید که شاهزاده خانم کوچولو به شما نیاز دارد، و او که همه این شرارتها را مرتکب شده هنوز آزاد و بیمجازات است.» در آن لحظه، پادشاه شعله طلسم نویس سرخ چرخید[41] سرش را بالا آورد و به استهبان گهواره طلایی نگاه کرد.
در بالای آن، شعله سفید کوچکی معلق بود، تنها شکل قابل مشاهده شاهزاده خانم پری. دود خاکستری در گوشش سوگواری کرد: «افسوس! افسوس! جادو و طلسمات که این تنها چیزی است که از زیباترین پرنسسی که سرزمین پریان آتش تا به حال دیده است، باقی مانده است!» پادشاه از خواب بیدار شد. فریاد زد: بهترین دعانویس شهر «برای بازگرداندن ملکه عزیزم به زندگی خیلی دیر شده است، اما حداقل تا جایی که به پرنسس مربوط میشود، گناهکار دعا باید شرارت خود را جبران کند. پری زمین را پیش من بیاورید و پس از اینکه دخترم را به زندگی بازگرداند، مجازاتی را که سزاوارش بوده است، خواهد دید.» بلافاصله چندین پری با عجله به دنبال پری زمین آباده رفتند و خیلی زود برگشتند و در میان خودشان از او محافظت جادو و طلسمات کردند.
او به تلخی گریه میکرد. به محض بهترین دعانویس شهر اینکه اسیرکنندگانش او را آزاد کردند، خودش را به پایین پرتاب کرد.[42] در پای پادشاه. او بهترین دعانویس شهر ناله کرد: «افسوس! طلسم افسوس! ملکه مرده است و آنها مرا متهم میکنند که باعث آن طلسم نویس بودهام. اما دلیلش را نمیتوانم بفهمم.» پادشاه با لحنی قاطع پاسخ داد: «خودت میدانی چرا تو را متهم میکنند. من کاملاً مطمئنم که تو این غم را بر همه ما نازل کردهای. حالا نوبت جادو و طلسمات توست که طلسمی را که بر پرنسس بستهای داراب بشکنی، و بعد از آن در نظر خواهیم گرفت که چه مجازاتی برای کسی مثل تو مناسب است.» پری زمین فریاد زد: «شاهزاده خانم! من او را اینجا در گهواره گذاشتم، اما به نظر میرسد که آسیبی به او نیز رسیده است.» پادشاه فریاد زد:
«کافی است! طلسم تو همان طلسمی است که پرنسس را به شعله تبدیل کرده است. طلسم تو باید طلسمی باشد که او را به شکل اولیهاش برگرداند.» پری زمین با طلسم نویس ناامیدی فریاد زد: «اما من هیچ طلسم نویس چیز از طلسمها نمیدانم.» [43]دود خاکستری با عصبانیت جلو رفت. با لحنی تند پرسید: «پس با چوبدستیهایی که اسپارک موقع باز کردن در دید، داشتی چیکار میکردی؟» پری زمین به شدت سرخ شد، اما بدون تردید پاسخ داد. «قبل از اینکه بانوی من به خواب برود، از من خواست که یک دسته چوبدستی خاص را که میخواست به آنها نگاه کند، برایش بیاورم.
- ۰ ۰
- ۰ نظر