یکشنبه ۰۳ اسفند ۰۴ ۱۴:۳۴ ۶ بازديد
در اولین فرصت با گروهشان به هومبرگ آمدند تا پیترز را جلوی چشمان ما به نمایش دعا بگذارند. اگر پیترز را در ردیف اول قرار نمیدادند، موفقیت بزرگی بود. او برای هنرش زندگی میکرد، پیترز هم همینطور بود، به هیچ چیز جز ترومبون خود توجه نمیکرد، و علاوه بر این، کاملاً ناشنوا بود. او فریب خورد.[صفحه ۱۹۰]در امتداد خط راهپیمایی ادغام شد و وقتی گروه موسیقی در میدان عمومی به حرکت درآمد، او به تنهایی در خیابان اصلی به راه خود ادامه داد و با شکوه و جلالی باشکوه مینواخت، در حالی که گروه موسیقی به سمت دیگر میرفت. تمام شهر با اشک شوق او را دنبال کردند و او دو بلوک را طی کرد تا اینکه متوجه سکوت عظیم و وحشتناک پشت سرش شد؛ سپس در گلبهار حالی که فرار
میکرد، مستقیماً به سمت محدوده شهر رفت. این برای ما مایه تسلی خاطر زیادی بود و زمانی که از پسران پینزویل به خاطر دنبال کردن بهترین دعانویس شهر پیترز با این تصور که او گروه واقعی است عذرخواهی کردیم، آنها پیشنهاد دادند که به صورت انفرادی یا دستهای با ما بجنگند. ما قبلاً مثل کارآگاهان روسی به هر شهروند جدید نگاه میکردیم، فقط به جای دینامیت، دنبال بوق میگشتیم. چندین بار یک نوازنده ترومبون به شهر آمد و موسیقی به طرز چشمگیری دوباره زنده شد. اما هیچکدام از آنها دوام نیاوردند. به نظر میرسد ترومبونیستها دمدمی مزاج هستند، و وقتی اینطور نیست[صفحه ۱۹۱]با تغییر شغل، آنها از گروه استعفا میدهند زیرا اجازه ندارند به اندازه گناباد کافی تکنوازی کنند.
بزرگترین ثروت ما یک مرد آرام به نام ویلیامز بود که برای کار در اتاق قالبگیری کارخانه شخمزنی طلسم نویس به شهر آمده بود. بعد از یک هفته که آنجا بود، متوجه شدیم که او یک ساکسیفون دارد. هیچکس تا به حال صدای ساکسیفون نشنیده یا نخورده بود، اما ما آن را جستجو کردیم و وقتی فهمیدیم چیست، به سمت او هجوم بردیم. در تمرین جادو و طلسمات بعدی او با یک ساز نقرهای براق پوشیده از دو بوشل کلید ظاهر شد و تکنوازیای نواخت که با دسته گیتار مانند سه کلارینت به نظر میرسید. ما از خوشحالی گریه کردیم و او چناران را فوراً به عنوان رهبر انتخاب کردیم.
این باعث طلسم نویس شد سیم اسکینسون استعفا دهد، البته، و اد و اد اسمیت را با خود برد، و آنها به مدت دو سال در سکوتی موقر و وحشتناک باقی ماندند. اما ما اهمیتی نمیدادیم. یک ساکسیفون معادل پنج باریتون بود، و در حالی که ویلیامز[صفحه ۱۹۲]در شهر، ما مایه حسادت همه گروههای موسیقی دیگر بودیم. ما نام خود را به گروه ساکسیفون هومبورگ تغییر سرخس دادیم و دعا نحوهای که آن طلسم نویس را به پینزویل تعمیم دادیم، رقتانگیز بود. ویلیامز، پسر کوچکی بود و نفس نفس میزد، که باعث میشد در طول بخشهای واریاسیون نفس نفس بزند. اما او با اراده بود.
هیچ ابایی از این کار نداشت. بعد از یک سال، برنامه ما معمولاً شامل یازده تکنوازی ساکسیفون و چند قطعه دیگر بود که تقریباً به طور کامل میتوانست با ساکسیفون اجرا شود، و پینزویلهای حسود میپرسیدند که چرا از نوزده نفر برای نواختن قطعات استفاده میکنیم، در حالی که یک نفر میتوانست طلسم با هزینه بسیار کمتری، همان سکوت را ایجاد کند. آن سالها، سالهای لردگان باشکوهی بودند؛ اما البته دوامی نداشتند. ویلیامز مجبور شد در ریختهگری استعفا دهد، فقط به خاطر اینکه ما به آنجا برویم و از صاحب کارخانه التماس کنیم که حقوقش را افزایش دهد. سرانجام او آنقدر استعفا داد که صاحب کارخانه...[صفحه ۱۹۳]او را اخراج کردند، و بعد مجبور شدیم کلاههایمان را در دست بگیریم و اسمیتها و اسکینسون را به گروه برگردانیم.
من سالهاست که به آنها تعلق ندارم، اما آنها هنوز آنجا هستند. وقتی مثل خیلی از فارغالتحصیلان به تمرین میروم، اسکینسون با گرمی از من استقبال میکند و یک بوق کوچک را از خودش میگیرد تا بتوانم بنشینم. درست مثل قدیم است، مخصوصاً وقتی اد اسمیت بعد از یک مشاجره جزئی با کسی، بوقش را زمین میگذارد و به خانه میرود و دیگر هرگز برنمیگردد - درست همانطور که در سی سال گذشته این کار را کرده جادو و طلسمات است. این بدترین نوع موسیقی است. میدانید، طلسم نویس هنر هر کسی تأثیر زیادی بر خلق و خوی او دارد. وقتی گروه ما را میبینید که بهترین دعانویس شهر با شکوه در خیابان دعا طلسم اصلی اوج میگیرد و آهنگ «کانتون هالیفاکس» را در یک خانهی بزرگ و تپنده از ملودی مینوازد، هرگز باور نمیکنید
میکرد، مستقیماً به سمت محدوده شهر رفت. این برای ما مایه تسلی خاطر زیادی بود و زمانی که از پسران پینزویل به خاطر دنبال کردن بهترین دعانویس شهر پیترز با این تصور که او گروه واقعی است عذرخواهی کردیم، آنها پیشنهاد دادند که به صورت انفرادی یا دستهای با ما بجنگند. ما قبلاً مثل کارآگاهان روسی به هر شهروند جدید نگاه میکردیم، فقط به جای دینامیت، دنبال بوق میگشتیم. چندین بار یک نوازنده ترومبون به شهر آمد و موسیقی به طرز چشمگیری دوباره زنده شد. اما هیچکدام از آنها دوام نیاوردند. به نظر میرسد ترومبونیستها دمدمی مزاج هستند، و وقتی اینطور نیست[صفحه ۱۹۱]با تغییر شغل، آنها از گروه استعفا میدهند زیرا اجازه ندارند به اندازه گناباد کافی تکنوازی کنند.
بزرگترین ثروت ما یک مرد آرام به نام ویلیامز بود که برای کار در اتاق قالبگیری کارخانه شخمزنی طلسم نویس به شهر آمده بود. بعد از یک هفته که آنجا بود، متوجه شدیم که او یک ساکسیفون دارد. هیچکس تا به حال صدای ساکسیفون نشنیده یا نخورده بود، اما ما آن را جستجو کردیم و وقتی فهمیدیم چیست، به سمت او هجوم بردیم. در تمرین جادو و طلسمات بعدی او با یک ساز نقرهای براق پوشیده از دو بوشل کلید ظاهر شد و تکنوازیای نواخت که با دسته گیتار مانند سه کلارینت به نظر میرسید. ما از خوشحالی گریه کردیم و او چناران را فوراً به عنوان رهبر انتخاب کردیم.
این باعث طلسم نویس شد سیم اسکینسون استعفا دهد، البته، و اد و اد اسمیت را با خود برد، و آنها به مدت دو سال در سکوتی موقر و وحشتناک باقی ماندند. اما ما اهمیتی نمیدادیم. یک ساکسیفون معادل پنج باریتون بود، و در حالی که ویلیامز[صفحه ۱۹۲]در شهر، ما مایه حسادت همه گروههای موسیقی دیگر بودیم. ما نام خود را به گروه ساکسیفون هومبورگ تغییر سرخس دادیم و دعا نحوهای که آن طلسم نویس را به پینزویل تعمیم دادیم، رقتانگیز بود. ویلیامز، پسر کوچکی بود و نفس نفس میزد، که باعث میشد در طول بخشهای واریاسیون نفس نفس بزند. اما او با اراده بود.
هیچ ابایی از این کار نداشت. بعد از یک سال، برنامه ما معمولاً شامل یازده تکنوازی ساکسیفون و چند قطعه دیگر بود که تقریباً به طور کامل میتوانست با ساکسیفون اجرا شود، و پینزویلهای حسود میپرسیدند که چرا از نوزده نفر برای نواختن قطعات استفاده میکنیم، در حالی که یک نفر میتوانست طلسم با هزینه بسیار کمتری، همان سکوت را ایجاد کند. آن سالها، سالهای لردگان باشکوهی بودند؛ اما البته دوامی نداشتند. ویلیامز مجبور شد در ریختهگری استعفا دهد، فقط به خاطر اینکه ما به آنجا برویم و از صاحب کارخانه التماس کنیم که حقوقش را افزایش دهد. سرانجام او آنقدر استعفا داد که صاحب کارخانه...[صفحه ۱۹۳]او را اخراج کردند، و بعد مجبور شدیم کلاههایمان را در دست بگیریم و اسمیتها و اسکینسون را به گروه برگردانیم.
من سالهاست که به آنها تعلق ندارم، اما آنها هنوز آنجا هستند. وقتی مثل خیلی از فارغالتحصیلان به تمرین میروم، اسکینسون با گرمی از من استقبال میکند و یک بوق کوچک را از خودش میگیرد تا بتوانم بنشینم. درست مثل قدیم است، مخصوصاً وقتی اد اسمیت بعد از یک مشاجره جزئی با کسی، بوقش را زمین میگذارد و به خانه میرود و دیگر هرگز برنمیگردد - درست همانطور که در سی سال گذشته این کار را کرده جادو و طلسمات است. این بدترین نوع موسیقی است. میدانید، طلسم نویس هنر هر کسی تأثیر زیادی بر خلق و خوی او دارد. وقتی گروه ما را میبینید که بهترین دعانویس شهر با شکوه در خیابان دعا طلسم اصلی اوج میگیرد و آهنگ «کانتون هالیفاکس» را در یک خانهی بزرگ و تپنده از ملودی مینوازد، هرگز باور نمیکنید
- ۰ ۰
- ۰ نظر