تهران

بند کفش

تهران

۷ بازديد
می‌دونی چیکار کردم؟» تام گفت: «تو به جای کنده، روی سایه پا گذاشتی. می‌خواستم صدایت کنم، اما فکر کردم تا وقتی که دیده‌بان باشی، از این موضوع خبر داری. به خاطر آتش بود - طوری که می‌درخشید. به این می‌گویند گدار دروغین...» بارنارد با لحن بامزه‌اش گفت: «خب، طلسم نویس دفعه‌ی بعد امیدوارم به جای او یک مکسول یا پاکارد آنجا باشد.» تام گفت: «یک گذرگاه کاذب مثل سایه‌ای روی یک جای گود است. بیشترشان را زیر نور ماه می‌بینی. یادت نیست چقدر از رفقا این‌طور گول می‌خوردند که سعی می‌کردند از تهران سنگرها عبور کنند. آلمانی‌ها می‌توانستند جایی را که اصلاً پلی نبود، مثل پل جلوه بدهند - طلسم نویس یادت نیست؟» بارنارد گفت: « یه سری مهندس! آخ، ولی طلسم سرم درد می‌کنه! می‌خوام برم پایین، هی؟ من از اون پل‌های

سایه‌دار خوشم نمیاد؛ فکر کنم همه‌ش سلیقه‌ایه. وای خدای من، چقدر سرم درد می‌کنه!»۱۳۴ تام با دلداری گفت: «اگر شکسته باشد که درد نمی‌کند، وگرنه اگر هم داشته باشد، خودت نمی‌فهمی. می‌توانی بلند شوی؟» بارنارد در حالی که آنجا نشسته بود و سرش را طوری گرفته بود که حتی تام هوشیار را هم به لبخند وا می‌داشت، گفت: «نمی‌توانم به همان سرعتی که پایین آمدم، بالا بروم، اما فکر می‌کنم از پسش برمی‌آیم.» او بلند شد و تام به او کمک کرد تا از طلسم نویس میان دره عبور کند و به جایی برسد که کم‌کم خراسان رضوی محو می‌شد و به کلبه‌شان رسید.

مچ پای بارنارد کمی کشیده شده بود و بریدگی زشتی روی جادو و طلسمات پیشانی‌اش داشت که تام آن را تمیز و باندپیچی کرد و چون دیر شده بود، مرد جوانی که سعی کرده بود روی سایه راه برود، تصمیم گرفت که برگردد و درمان جادو و طلسمات خواب را روی سر دردناکش امتحان کند. بعد از اینکه برای شب جا افتاد، گفت: بهترین دعانویس شهر «ببین اسلیدی، من شماره‌ات رو دارم، پیرمرد غرغرو. می‌دونم وقتی با دست‌های بسته‌ات یه فکری به ذهنت می‌رسه یعنی چی، پس لطفاً یادت باشه که من هیچ‌کدوم از اون دسته آدم‌های پایین و هیچ دکتری رو نمی‌خوام. می‌بینی؟ قرار نیست هیچ‌کدوم از این مزخرفات رو سر من خراب کنی، نه؟ فقط بذار...»۱۳۵یه شب بخوابم حالم خراسان شمالی خوب میشه.

من تو نمایشگاه نیستم. دعا نمیخوام کسی اینجا فقط به خاطر اینکه یه ضربه سر دوتایی به فضا زدم، غر بزنه. و بهترین دعانویس شهر نمیخوام هیچ دکتری از لیدز یا کتسکیل هم اینجا باشه. منو بگیر؟ تام گفت: «اگر بتوانی خوب بخوابی و تب نداشته باشی، به هیچ طلسم دکتری نیاز نخواهی داشت؛ و من هم تا حالت خوب نشود، از اینجا نمی روم.» دوستش گفت: «اسلیدی، تو مثل کولاک سفیدی. من اینجا بهترین لحظات زندگی‌ام را تنها با تو گذرانده‌ام. و قرار است تنها با تو زندگی کنم. هیچ غریبه‌ای نیست. دو نفر یعنی گروهان، سه خوزستان نفر یعنی گروهان.» چیزی، که نمی‌دانست چیست، تام هوشیار و بی‌احساس را وادار کرد تا چند لحظه‌ای روی لبه‌ی تختی که دوستش دراز کشیده بود، بنشیند.

دوستش با آن لحن گستاخانه‌اش که گاهی تام دعا را سرگرم و گاهی عصبانی می‌کرد، گفت: «پرستار صلیب سرخ و خمیرگیر زخمی، هی؟» «من هم از تنها بودن با تو اینجا خوشم آمد.»۱۳۶تام گفت: «حتی اگر به خاطر کمک‌های زیاد تو به من نبود، از این کار خوشم می‌آمد. من تو را خیلی دوست دارم. می‌دانستم که از تو خوشم می‌آید. قبلاً با روی بلیکلی روی چمنش اردو می‌زدم و تنها بودن اینجا با تو، آن را به من یادآوری کرد. بعد از اینکه من بروم، تو با بقیه‌ی بچه‌ها در اردو قاطی می‌شوی، اما به هر حال، یادت می‌آید که چطور اینجا تنها زنجان با هم بودیم، شرط می‌بندم.

شرط می‌بندم که من این را به یاد خواهم داشت - یادم خواهد ماند.» بارنارد دستش را از طلسم نویس زیر پتو دراز کرد و دست تام را گرفت. گفت: «تامی، تو کاملاً آماده‌ای. و یادت نمی‌آید چطور اعصابت را خوردم، و چطور سعی کردم روی سایه راه بروم، و...» تام دست دوستش را رها نکرد، یا شاید بارنارد بود که دست تام را رها نکرد. در هر طلسم نویس صورت، آنها برای چند لحظه دیگر در همان حالت ماندند و دست‌هایشان را در هم قلاب کردند. دوستش پرسید: «فقط خوبی‌های من، هی، تامی پسر؟» تام گفت: «من هیچ چیز دیگری نمی‌دانم و اگر چیزی بشنوم باور نمی‌کنم.»۱۳۷«آنها.

من همیشه می‌گفتم که پیشاهنگان شما حتماً خیلی به شما اهمیت می‌دهند. به نظرم شما با دیگر روسای پیشاهنگی فرق دارید. مطمئناً می‌توانید کاری کنید که مردم از
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.