پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ | ۱۵:۰۴ ۱۵ بازديد
دارن درخواست کمک میکنن. به نظرم احتمالاً بهش نیاز دارن.» دعانویس به روآن نگاه کرد. «کار هوشمندانه این است که کافر بنشینیم جادو سیاه و منتظر یک طلسم کشتی باشیم - یا یکی از دوستان من یا یکی از دوستان تو. یک کشتی میتواند خیلی شماره ملا بهتر از دعانویس ما به بازماندگان یا غرقشدگان کمک کند. حتی میتواند آنها را راحتتر پیدا کند. اما شاید زمان جفت روحی برای این شیاطین بیچاره مهم باشد! پس من میخواهم خرسها را ببرم و رمل ببینم میتوانم به آنها برسم یا دعا نه. اگر دوست دارید میتوانید اینجا منتظر بمانید. چه میگویید؟ سفر با لورن
دو پیکنیک نیست! تقریباً در هر شیاطین قدم از مسیر دعوا خواهم کرد. اینجا پر از «حیوانات متخاصم» است!» روهان با عصبانیت گفت: «احمق نباش! دین معلومه که میام! منو چی فرض کردی؟ و شانس دو نفر از ما باید چهار برابر یک نفر باشه!» هویگنز پوزخندی زد. «نه کاملاً. سیتکا پیت و سورداف چارلی و فارو نل را فراموش کن. اگر بیایی، به جای چهار نفر، پنج نفر خواهیم بود. و البته، ناگت باید بیاید - و او کمکی نخواهد کرد - اما سمپر ممکن است جای او را پر کند. تو شانس ما را چهار برابر نمیکنی، روآن،
اما اگر میخواهی احمق و غیرمنطقی طلسمات و اصلاً منطقی نباشی، خوشحال میشوم که تو را داشته باشم - و بیای.» سوم یک ابطال کردن جادو برآمدگی سنگی ناهموار با سرعت زیاد بر فراز دره رودخانهای خودنمایی میکرد. هزار پا پایینتر، جویباری وسیع به سمت غرب و به سوی دریا جاری بود. بیست علوم غریبه جادوگر مایل به سمت شرق، دیواری از کوهها در برابر آسمان قد برافراشته بود. قلههای آن به طرز چشمگیری از نظر ارتفاع با هم کیاشهر طلسم ترکیب شده بودند. تا جایی که چشم کار میکرد، زمین ناهموار و لغزان در میان آنها شیطان دیده میشد. لکهای در آسمان
به سرعت به پایین آمد. بالهای پیشینه تاریخی بزرگ باز شدند و بال زدند و چشمان یخی فضای سنگی را بررسی کردند. با بال زدنهای بلندتر، سمپر عقاب به زمین نشست. بالهای عظیمش را جمع کرد و سرش را به طور ناگهانی چرخاند، نماز خواندن چشمانش پلک نمیزدند. یک افسار کوچک، دوربین مینیاتوری را روی سینهاش نگه فرشته داشته طلسم بود. او با غرور از رضوانشهر روی سنگ لخت تا بالاترین نقطه بالا رفت. او آنجا ایستاده بود، چهرهای تنها و متکبر فرشتگان در آن پهناوری. صدای برخورد و خشخش آمد، و سپس صدای خرناس. سیتکا پیت با قدمهای سنگین وارد فضای
باز شد. سنگر او همچنین افسار و کوله پشتی به تن داشت. افسار پیچیده بود، زیرا نه تنها باید در حالت جادو سیاه عادی کوله شیاطین پشتی را نگه میداشت، بلکه وقتی روی پاهای عقبش میایستاد، نباید مانع استفاده از پنجههای جلوییاش در نبرد میشد. او با زیرکی در سراسر منطقه باز گشت. از لبه تعویذ نوک تیز خار به بیرون نگاه کرد. به طرف دیگر خزید و به پایین نگاه کرد. با دقت گشت زد. به محض اینکه به سمپر نزدیک شد، عقاب منقار بزرگ خمیدهاش را باز کرد حاجت گرفتن و صدای خشمگینی از خود درآورد. سیتکا توجهی نکرد. او
آرام و راضی بود. با بینظمی نشست، پاهای عقبش را دراز کرد. در حالی که منظرهی اطراف و پایین پایش را بررسی میکرد، حالتی شبیه به خیرخواهی به خود گرفته بود. صدای خرناس و برخوردهای بیشتر. چارلی سورداف در حالی که هویگنز و روآن پشت سرش بودند، از راه رسید. سورداف رمال نیز یک گله را حمل میکرد. سپس صدای جیغی آمد و ناگت، که با ضربهای از مادرش به جلو رانده شده بود، از عقب به بیرون دوید. اعمال صالح فارو نل در حالی که جادو لاشه حیوانی دعانویس گوزن مانند به افسارش بسته شده بود، ظاهر شد. هویگنز گفت:
«من این مکان دعا را از یک عکس فرشتگان فضایی انتخاب کردم تا جهتیابی را از توسل روی آن انجام دهم. من آماده میشوم.» او کوله مذهب پشتیاش را از روی شماره ملا شانههایش به زمین انداخت. او وسیلهای را که تربت جام مشخصاً خودش ساخته بود، بیرون آورد و روی زمین گذاشت. این طلسم وسیله یک آنتن شلاقی داشت که آن را باز کرد. سپس طول قابل توجهی از سیم انعطافپذیر را به برق وصل کرد و یک آنتن جهتدار کوچک و دستساز را که یک تقویتکننده حتی کوچکتر روح در پایهاش داشت، باز مقدس کرد. روآن کوله پشتیاش را از
روی شانههایش برداشت و تماشا کرد. هویگنز هدفون را روی گوشهایش گذاشت. او فرشتگان به بالا نگاه شیطانی کرد و با لحنی تند گفت: «روآن، مراقب خرسها باش. باد از مسیری که آمدیم میوزد. هر چیزی که ما را دنبال کند - مثلاً اسفکسها
دو پیکنیک نیست! تقریباً در هر شیاطین قدم از مسیر دعوا خواهم کرد. اینجا پر از «حیوانات متخاصم» است!» روهان با عصبانیت گفت: «احمق نباش! دین معلومه که میام! منو چی فرض کردی؟ و شانس دو نفر از ما باید چهار برابر یک نفر باشه!» هویگنز پوزخندی زد. «نه کاملاً. سیتکا پیت و سورداف چارلی و فارو نل را فراموش کن. اگر بیایی، به جای چهار نفر، پنج نفر خواهیم بود. و البته، ناگت باید بیاید - و او کمکی نخواهد کرد - اما سمپر ممکن است جای او را پر کند. تو شانس ما را چهار برابر نمیکنی، روآن،
اما اگر میخواهی احمق و غیرمنطقی طلسمات و اصلاً منطقی نباشی، خوشحال میشوم که تو را داشته باشم - و بیای.» سوم یک ابطال کردن جادو برآمدگی سنگی ناهموار با سرعت زیاد بر فراز دره رودخانهای خودنمایی میکرد. هزار پا پایینتر، جویباری وسیع به سمت غرب و به سوی دریا جاری بود. بیست علوم غریبه جادوگر مایل به سمت شرق، دیواری از کوهها در برابر آسمان قد برافراشته بود. قلههای آن به طرز چشمگیری از نظر ارتفاع با هم کیاشهر طلسم ترکیب شده بودند. تا جایی که چشم کار میکرد، زمین ناهموار و لغزان در میان آنها شیطان دیده میشد. لکهای در آسمان
به سرعت به پایین آمد. بالهای پیشینه تاریخی بزرگ باز شدند و بال زدند و چشمان یخی فضای سنگی را بررسی کردند. با بال زدنهای بلندتر، سمپر عقاب به زمین نشست. بالهای عظیمش را جمع کرد و سرش را به طور ناگهانی چرخاند، نماز خواندن چشمانش پلک نمیزدند. یک افسار کوچک، دوربین مینیاتوری را روی سینهاش نگه فرشته داشته طلسم بود. او با غرور از رضوانشهر روی سنگ لخت تا بالاترین نقطه بالا رفت. او آنجا ایستاده بود، چهرهای تنها و متکبر فرشتگان در آن پهناوری. صدای برخورد و خشخش آمد، و سپس صدای خرناس. سیتکا پیت با قدمهای سنگین وارد فضای
باز شد. سنگر او همچنین افسار و کوله پشتی به تن داشت. افسار پیچیده بود، زیرا نه تنها باید در حالت جادو سیاه عادی کوله شیاطین پشتی را نگه میداشت، بلکه وقتی روی پاهای عقبش میایستاد، نباید مانع استفاده از پنجههای جلوییاش در نبرد میشد. او با زیرکی در سراسر منطقه باز گشت. از لبه تعویذ نوک تیز خار به بیرون نگاه کرد. به طرف دیگر خزید و به پایین نگاه کرد. با دقت گشت زد. به محض اینکه به سمپر نزدیک شد، عقاب منقار بزرگ خمیدهاش را باز کرد حاجت گرفتن و صدای خشمگینی از خود درآورد. سیتکا توجهی نکرد. او
آرام و راضی بود. با بینظمی نشست، پاهای عقبش را دراز کرد. در حالی که منظرهی اطراف و پایین پایش را بررسی میکرد، حالتی شبیه به خیرخواهی به خود گرفته بود. صدای خرناس و برخوردهای بیشتر. چارلی سورداف در حالی که هویگنز و روآن پشت سرش بودند، از راه رسید. سورداف رمال نیز یک گله را حمل میکرد. سپس صدای جیغی آمد و ناگت، که با ضربهای از مادرش به جلو رانده شده بود، از عقب به بیرون دوید. اعمال صالح فارو نل در حالی که جادو لاشه حیوانی دعانویس گوزن مانند به افسارش بسته شده بود، ظاهر شد. هویگنز گفت:
«من این مکان دعا را از یک عکس فرشتگان فضایی انتخاب کردم تا جهتیابی را از توسل روی آن انجام دهم. من آماده میشوم.» او کوله مذهب پشتیاش را از روی شماره ملا شانههایش به زمین انداخت. او وسیلهای را که تربت جام مشخصاً خودش ساخته بود، بیرون آورد و روی زمین گذاشت. این طلسم وسیله یک آنتن شلاقی داشت که آن را باز کرد. سپس طول قابل توجهی از سیم انعطافپذیر را به برق وصل کرد و یک آنتن جهتدار کوچک و دستساز را که یک تقویتکننده حتی کوچکتر روح در پایهاش داشت، باز مقدس کرد. روآن کوله پشتیاش را از
روی شانههایش برداشت و تماشا کرد. هویگنز هدفون را روی گوشهایش گذاشت. او فرشتگان به بالا نگاه شیطانی کرد و با لحنی تند گفت: «روآن، مراقب خرسها باش. باد از مسیری که آمدیم میوزد. هر چیزی که ما را دنبال کند - مثلاً اسفکسها
- ۰ ۰
- ۰ نظر
آموزش گامبهگام دعانویس گلدشت بههمراه راهکار عملی